و ندایی که در این نزدیکی است
در گوشش
و اسلحه
بر دوشش
سنگینی می کرد
گلوی ندای مان را هدف گرفت.
در گوشش
و اسلحه
بر دوشش
سنگینی می کرد
گلوی ندای مان را هدف گرفت.
از سلاح هسته ای ات می ترسند
نمی دانند
در خانه سلاحی داری
که با آن
در یک آن
و با یک «گلو له»
یک «گلو»
و هفتاد میلیون
-چه می گویم-
شش میلیارد جگر را
«له» می کنند.
دانستم چرا «کریم» ات خوانند
بس که «کرم» می ریزی!
Every morning, I wake up mourning.
هرچند که تازه می کنی دردم
ای صبح! سلام بر تو، خوش بَردَم
مینا هست
آزی هست
دوستی
آری،
هست
و نادانی تو
شبیخون سبز مرا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت جهل این است...
وقتی می بینم آزی برا بازی تراوین در دنیای مجازی این قدر دلشوره داره، با خودم می گم نکنه همه چیز همین قدر مجازی باشه! همه ی دلشوره ها و دلواپسی ها و...
اینه که یه کم آروم می گیرم
آزی همیشه مایه ی آرامشه حتی وقتایی که خودش دلشوره داره![]()
در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست میدیدند
یکی از روز های پاییزی
اول «مــهربانی» است و «مــــادر»
که آخر مهربانی است.
پ.ن. : این رو اول برا دوستم «مینا» ، به خاطر مهربانی زیادش، گفتم ولی دیدم شاید «مادر» مناسب تر باشه
دلم عجیب گرفته است...
که بهار زندگی ات را
در محبس تأهل می سپری
سکه ها
نه بهار،
که بهای آزادی اند
مستراح
آن گاه که در پس آن چهار دیواری
ـ که هیچ ...ُهی را بدان راه نیست ـ
تخلیه می کنی
دلت را
از مسیر چشم ها
پنهان از چشم ها
سیلی خورده ای از من
از آن سان که هرگز از یاد نخواهی برد
وتا عمرت باقی است بر سرم خواهی کوفت.
کجای کاری رفیق!
سیلی ها خورده ای از من
ـ بسی محکم ترـ
از آن سان که هرگز به یاد نخواهی آورد
و عمرت بدان باقی است؛
شبی که تا صبح بر صورتت سیلی می زدم
مبادا سطح هوشیاری ات پایین آید
و به کما روی
***
گیرم قانون جاذبه اش را فراموش کرده ای،
نیوتن را که یادت هست؛
« هر عملی را عکس العملی است.»
اینک،
سیلی خورده ی روزگارم.